ریحانه عشق برای اعتراض به توهین خیلج فارس بر روی لوگوی سمت راست بالای صفحه کلیک و امضاء کنید 

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

فقط با مرگ اسرائیل و حامیانش مسلمانان جهان برای همیشه از دست ظالم رها می شوند

من بعنوان یک ایرانی معتقد هستم اگر اسرائیل و نوکران جیره خوارش مانند امریکا باید بمب اتمی داشته باشند ما هم باید بمبی پیشرفته تر از آنها داشته باشیم دوستداران و عاشقان یوسف فاطمه زهرا (س)
دوستداران و عاشقان یوسف فاطمه زهرا (س)
دوستداران و عاشقان یوسف فاطمه زهرا (س)

آمریکا باید بداند ایران نیازی به بمب اتمی ندارد چون هر ایرانی مانند یک بمب اتمی است

آرشیو
موضوع بندی
دوشنبه 8 مهر‌ماه سال 1387
آرزوی یک رزمنده

ü    آرزوی یک رزمنده !

در بخش اعصاب بیمارستان قائم مشهد بستری بودم. برادر مجروحی به نام کاظم رضایی به علت ناراحتی اعصاب در بخش ما بستری بود. می گفت در عملیات خیبر مجروح شده است. ایشان فقط گردنش حرکت می کرد و بقیه اعضای بدنش تکان نمی خورد . بعد از دوازده روز بستری بودن در بیمارستان ، تعدادی از اعضای خانواده اش به ملاقاتش آمدند. وقتی مدت ملاقات به پایان رسید و اعضای خانواده اش از کنارش رفتند . شروع کرد به گریه کردن . همین طور که گریه می کرد امام زمان (عج) و امام رضا (ع) را صدا می زد و اشک می ریخت . من که با دیدن گریه هایش تعجب کرده بودم پیشش رفتم و گفتم : کاظم جان چه شده است ؟ چرا گریه می کنی؟ تو که در این مدت از همه ساکت تر بودی چرا امشب ناراحت هستی؟ شما که باید به خاطر آمدن خانواده ات خوشحال باشی ، خدا را شکر کن. هر چه تلاش کردم تا او را  آرام کنم نتوانستم . برای این که ببینم موضوع از چه قرار است ، علت ناراحتی اش را جویا شدم . چیزی نمی گفت و همین طور گریه می کرد . وقتی اصرار زیاد مرا دید گفت : محمد جان نمی دانم امروز ملاقات کننده مرا دیدی یا نه ؟ گفتم : دیدم . گفت : امروز همسرم تنها فرزندم – فاطمه را به همراه خودش به ملاقاتم آورد ، وقتی دخترم را دیدم خیلی خوشحال شدم و خون دیگری توی رگ هایم جاری شد. من دخترم را خیلی دوست دارم همیشه وقتی فاطمه را می دیدم ، او را بغل می کردم و می بوسیدم اما امروز که بچه ام را کنارم روی تخت گذاشتند. هر چه تلاش کردم تا او را در آغوش بگیرم و ببوسم ، دست هایم حرکت نکرد و آخر نتوانستم بعد از مدت ها جدایی از فرزندم او را در آغوش بگیرم و ببوسم و این امر باعث شد قلبم آتیش بگیره.

(برگرفته از سبز سرخ ویژه نامه ی کنگره بزرگداشت سرداران و چهارده هزار شهید استان های مازندران و گلستان - راوی : محمد حاجیلری از گرگان )


لطفآ در زمان خروج سری هم به اینجا بزنید

تعداد بازدیدکنندگان : 129823


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها





Powered by WebGozar

Flashing Table Border Script New Page 1

اینجا هم یه سری بزن